سلام... بعد n سال و بعد از پوسیده شدن سال نو چه جوری روم می شه بیام بگم سال نو مبارک؟
سال نو مبارک!
کهولت سن این چیزا رو هم داره دیگه! آدم حس و حال پای کامپیوتر نشستن رو نداره! این اولین علامتشه فکر کنم...
این روزا انقدر سر خودم رو شلوغ کردم که جا برای نفس کشیدن ندارم! درس و پری و تفریحات سالم و هنر و کار نیمه وقت و ... می گن چی از هر چمنی گلی؟ از هر گلی چمنی؟ یه ضرب المثلی هست... آلزایمر من هم علامت دوم کهولت سنه!
پری جمعه برای اولین بار مسابقه داره... دل تو دلم نیست... خودشم نگرانه آیا؟
مسابقات کورس بهاره هم برگزار نشده فعلاً که خبری نیست ...
یه مدت داشتم خیلی بد زندگی می کردم... منفعل و غمگین... نیش من البته همیشه بازه هاااا ولی از درون غمگین بودم... از خودم یاد دختره فیلم آپارتمان می افتادم... ولی من از اون عاقل ترم مطمئناً!؟!
مثل همیشه بازم سعی میکنم این مأمنم رو از دست ندم و زود به زودتر بیام... اگه خدا بخواد و اینجا بطلبه!
سلام... یه وقتایی جو می گیره منو یاد جوونیام می افتم و اگه زلزله هم باشه کامپیوتر رو ول نمی کنم! نه تا وقتی که مطلبم ارسال نشه! یه وقتای هم جو منو ول نمی کنه ولی مثل قطب منفی می شم و با چسب قطره ای هم نمی شه به کامپیوتر چسبوند منو! این وقتا همه اش تو ذهنم وب می نویسم و همش می پره!
مسابقات کورس پاییزه تو مشهد برگزار شد (بعد از 9 سال!) خبردار شدین؟ طی سه هفته ... از هفته ی اولش قصد داشتم بیام و خبر بدم ولی خوب از اون وقتای دافعه بود و پی سی نمی پذیرفت مارو!
روز اول مسابقات یه اسب دستش شکست! همسایه ی پارمیدا بود! حالا باکسش خالیه طفلی... خیلی دلم سوخت خیلی زیاد، هم واسه تورنادو (اسمش این بود) هم واسه صاحبش که این هفته با غصه به اسبای دیگه چشم دوخته بود... خدا نیاره!
حالا باز بهار کورس بهاره برگزار می شه، خیلی جالب و هیجان انگیزه! همیشه فکر می کردم پرش از کورس خیلی جالب تره الان می گم هر کدوم یه عالمی داره! ایشالا بهار خبرتون می کنم یه بار بیاین
جمعه از روی اسب سقوط کردم! تو 2 ساله ی اخیر پری منو پرواز نداده بود که اون روز داد! تا همین الان عینهو آدم آهنی حرکت می کنم! اگه ربات ندیدین من هستم در خدمتتون!
سلام علیکم
درست 6 سال پیش یه چنین روزی اینجا به دنیا اومد!
می گم برای آدمایی که تو کما هستن هم تولد می گیرن حالا این بدبخت که یه عکس العملهایی هم از خودش نشون می داد تو این چند وقته!
اگه اینجا بچه بود الان دیگه باید میفرستادمش مدرسه!

خارجی- خیابان - سر فرامرز:
اومده طرفم می گه: خانم ببخشید (منم با نگاه پرسشگر منتظر ادامه ی حرفشم و اونم یه بند ادامه میده) می خوام برای بچه ام شیر خشک بخرم 4000 تومنه پول ندارم داره از گشنگی میمیره همش بالا میاره بسکه چیزی نخورده (حالا چی رو بالا میاره نپرسیدم) اگه باور نمی کنی بیا بریم خودت ببینش... (دندوناش از زردی و خودش از زاری داشت می مرد و داد می زد که معتاده)
من: داروخونه که نزدیکه بیا بریم بخر بی ادب بدون اینکه جوابم رو بده رفت!
خارجی -خیابان - بازم همونجا
پشت چراغ قرمز وایستاده بودم که یکی زد به شیشه: خانوم تو رو خدا ببخشید (منم با نگاه پرسشگر منتظر ادامه ی حرفشم و اونم یه بند ادامه میده) می خوام برای بچه ام شیر خشک بخرم 4000 تومنه پول ندارم داره از گشنگی میمیره ...
خواهرم پرید وسط حرفش که: بابا مگه بچه ات چقدر شیر می خوره؟ حداقل برو سر یه چهارراه دیگه وایسا
خارجی - خیابان - میدون راهنمایی
2 تا خانوم با هم مشغول حرف زدن بودن و یکی شون اون یکی رو حواله کرد به من
- خانوم تو رو خدا ببخشید
من: چیه بچه ات شیرخشک می خواد؟
- آره بخدا!؟!
: تو همونی نیستی که سر فرامرز بودی؟ جاتو عوض کردی؟
بی ادب بازم بدون اینکه جوابم رو بده رفت! حتماً چقدر نال و نفرین کرده به جونم! این ملت میگن مادره و آهش دامنم رو می گیره! حالا منم منتظرم!!!!
تا حالا شده احساس سبکی بکنین؟ انگار که یه بار سنگین از دوشِتون برداشته شده؟ حتماً شده اتفاقیه که واسه هر کسی ممکنه بیافته... من اولین بار وقتی پارمیدا رو برگردوندم مجموعه این حس رو داشتم با اینکه همه ی آمال و آرزوهام در مورد مانژ و باشگاه خصوصی و فامیلی از بین رفته بود ولی وای که چقدر خوشحال بودم...
الان هم همین حس رو دارم... جمعه افسردگی گرفته بودم اما الان انگار یه بت برام شکسته... بت؟ نمی دونم انگار به یکی بیشتر از چیزی که بود بها داده بودم... خداروشکر که شکست... این بار امال و آرزویی هم ندارم که از بین رفته باشه...
اگه من بخوام خلاصه وبم رو بنویسم:
اگه من بخوام خلاصه وبم رو بنویسم این از آب درمیاد:
سلام من برگشتم...من اومدم...من زنده ام...من اینجام...من اونجام...زبل خان اینجا... زبل خان اونجا...
چه جوری می شه این مطالب رو حذف نکرد ولی تو وب هیدن کردشون؟ می شه؟
سلام این ماه مبارک حلول کرد و احساس کردم که ناگاه دست غیبی خورد پس کله ام و منو پرتاب کرد اینجا!
عمراً گفته باشم کسی حق نداره به من خورده و درشته و ... بگیره که چرا مُردم و چرا پوسیدم و چرا... تو این خانواده ی شلوغ و پلوغ و درهم و برهم (ماشالا ماشالا چش نزنم هفت قل هو والله و ... ) یکی عروس می شه یکی داماد می شه یکی بچه دار می شه یکی می ره یکی میاد و آدم متصل درگیری داره
آخریشم که همین آتیش پاره قدم نو رسیده ی خواهرم بود که 2 هفته زودتر پا به عرصه ی وجود نهاد! بچه قبل از نزول اجلال که با من همکلام نشد وگرنه می گفتم بش که نیاد! حداقل به این زودی نیاد! ولی یه پارچه آقاست یه تیکه جواهره که از بغلم کنده نمی شه (الهی خاله اش قربونش بره! البته خوب، یکی دیگه از خاله هاش)
رفتم خوششششحال یه وب دیگه ساختم و گفتم از این به بعد اونجا بنویسم و همه ی گذشته ها رو بریزم دور؛ ولی نشد که، دلم نیومد! دیدم من سالهای سال همین کف بزرگ شدم و اینجا خاک بازی و گل بازیامو کردم و محیط دیگه برام غریبه، واسه همین ریجکت شدم!
الانا به شدت چندصد ریشدر گرفتاری دارم اگه نمردم باز و زنده موندم و عمرم به اینجا باقی بود باز میام و می نویسم و سعی می کنم همونی باشم که بودم. تا خدا چی بخواد و چی پیش بیاد.
راستی حلول ماه مبارک بعدا بعد بر شما مبارک بادا. امیدوارم از سحر تا افطار همه سالم باشن و به سحر بعدی بکشن!
حاشیه (خواستم خیر سرم قالب عوض کنم و نو بشم که لینکام پرید! ایشالا یه وقت دیگه که روز بود و دم سحری نبود میام و دوباره درستشون می کنم در اسرع وقت!)
سلام... عیدتون مبارک
باز دوباره من نزول اجلال کردم!!
خداروشکر که عید شد و من بالاخره یه ذره وقت کردم تو خونه بمونم... دو ماه بیشتره مثل عمله بناها از کله ی سحر تا بوق سگ بیرون از خونه بودم... الان یه مشاور تمام و عیار در زمینه ساختمان سازی در اومدم! اگه گچ کاری، سیمان کاری یا نصب ایرانیتی چیزی داشتین در خدمتم! آخه این سرپناه ساختن برای پارمیدا بدجوری وقت و انرژی منو داره می گیره ...
از دیروز دارم کتاب جاودانگی کوندرا رو می خونم... شاهکاره ولی، کوندرا هر کی هست و هر چقدر بتونه آدما رو بشناسه من در مورد شناختش از خانوما موافق نیستم... عمرا که شما آقایون بتونین خلقیات ما رو تجزیه و تحلیل کنین حتی اگه میلان کوندرا باشین! اگه وقت کردین کتابش رو بخونین، گیج و سردرگم، عالی و محشر و مزخرف! من که عاشقش شدم...
یه سئوال بزرگ چرا وقتی مردا حسودی می کنن غیرتی ان و همیشه حق دارن اما حسادت خانوما فقط یه حسادتِ و از بچگی شون نشئت می گیره؟
سلام...
یه وقتایی آدم هرچقدر دوست داشته باشه و از ته دلش یه چیزی رو بخواد بازم نمی تونه انجامش بده و یه عالمه مشکلات براش پیش میاد مثلا تبعید می شه به نیشابور، سرش شلوغ می شه و وقت نفس کشیدن هم پیدا نمی کنه، تلفن قطع می شه و ... به جان مامان بزرگ خدابیامرزم راست می گم. دلم خیلی برای ینجا تنگ شد و خیلی ناراحت شدم که بدقول شدم ( شهرتم خدشه دار شد؟
)...
این روزا صب تا شب دارم جون می کنم عیال وار شدم دیگه عکس دخترم پارمیدا رو هم براتون گذاشتم اگه دوست داشتین ببینینش. همین وروجک سه ماهه همه ی وقت منو گرفته! خیلی نازه نه؟ بازم بعداً ترا ازش براتون تعریف می کنم...
سلام. خوبین؟
بالاخره برگشتم. یه سال بیشتره که اینجا نیومده بودم! یه مدت خودم رو زندونی کرده بودم انگار... منتظر یه چیزی بودم که خودمم نمی دونم چی بود.
دیروز یه کتاب می خوندم (عادت می کنیم، زویا پیرزاد) که یکی از شخصیتاش وب می نوشت من هم یاد جوونیام افتادم و دلم تنگ شد. دلم واسه این همدمم تنگ شد. اومدم تا هم خودم رو از تنهایی درآرم هم این خونه خراب رو.
بخشید که باز برگشتم!!! خدا صبرتون بده ...
در بهاری شاد و رویایی
در میان بازوانی سخت پیچیده
دخترک زاری کنان
عشق را، بی قیمت به نفرت باز می یابد
دخترک تنها و بی امید
در میان شوق های رفته بر آب
در میان عشق های پرزده بی تاب
بر مزار هر چه پاکی اشک می ریزد
در بهاری شاد و رویایی
دخترک تنها و سرگردان
بر فراز عشق هایی که به تاراج هوس رفته
چشم هایش را به روی هرچه زیباییست بسته
در پی سال هایی بعد
سال هایی کز پس هم آمده رفته
در میان مهر
در میان برگ های زرد پاییزی
در میان هرچه زیبایی
آفتاب گرم تابستان
کم کمک دست از زمین شسته
دختری تنها میان موجی از غم را
با نگاهی گرم و دلواپس به خانگاه ازل رانده
دخترک دیگر غمی در دل نمی بیند
در سرودی شاد
در میان حرف هایی پاک
در درونش شعر
در وجودش عشق جاریست
در میان برگ های زرد پاییزی
دخترک پا بر زمین کوبان
شعر درونش را باز می خواند
باز می بیند، می داند
"زندگی زیباست"
با همه سختی و هرچه نفرت و ذلت
با همه احساس و هرچه وحدت و رحمت
"زندگی زیباست"
و اکنون از میان ذلت و نفرت باز خواهد گشت
و اکنون با وجودی مملو از احساس
دلش آما غمین
آینده ای موهوم
به چشمش راحتی را باز خواهد دید؟
به چشمش عشق را احساس را
و نه موج کثیف شهوت و ذلت
و نه اوج شنیع خفت و لذت، ذلت و شهوت
که با ترس درونش گاه
خدا را با غمی افزون به شاهد گیرد و خواهد
که روزی هم برای او
برای پاکی روحش
وجودش را سراسر عشق گرداند
و آن روز تماشایی
آن موعود را
به او بخشد
اصلاً خدایی نکرده فک نکردین که من تنبلم که؟ ها؟
1- راستش رو بخواین انتخاب واحد به اندازه ی کافی از آدم نیرو می گیره چه برسه به اینکه پشت بندش سرما هم بخوری! و پیش بندش (ینی قبلش) مثِ چی مهمون داری کرده باشی اونم در نوبتای مختلف!
2- من اساعه (؟) ادب نکردم خدمت زائرین عزیز قدم رو تخم چشای من می ذارن فقط تا به حال به این موضوع دقت نکرد بودم یه دفعه نظرم جلب شد!
چند وقته قصد دارم چن تا مطلب در مورد مارلون براندو دارم رو بنویسم فرصت نمی شه (به مناسبت اولین سالگردش که 2 ماه پیش بود) ایشالا یه روز (قبل از دومین سالگردش) می نویسم...
کار دنیا برعکس شده!
1- هی صدا می زنی: نــــاهـــــار! هی اون کسی که نیومده بازم نمیاد... صداتو می ندازی سرت: بابا این بازی تمومی نداره؟ بازم هیچی؛ آدم رو به قاط وا می دارن اين ملت مجبور می شی از ته دلت و از عمق وجودت فریاد بزنی: مـــــــــــامــــــــــــــــان تورو خدا اون کامپیوتر بی صاحاب مونده (صاحبش منم) رو خاموش کنین بیاین غذا سرد شد!!
2- مهمونای مامان قراره تا یه ساعت دیگه برا ناهار بیان و تو هی مث فرفره می چرخی دور خودت و جم و جور می کنی و هی از ته شکمت جیغ می زنی: مامان الان میان ها! نه فک نکنین مهمونا خیلی مهمن فقط زشته اگه وقتی میان مامان هنوز از رختخواب پا نشده باشه نه؟....
دو ساعت بعد شده مهمونا دارن برا خودشون میوه می خورن چش وا می کنی می بینی مامان کو؟؟؟ ای شیطون باز پای کامپیوتره!!!
3- یه روسری خوشرنگ سرشِ و یه گره کوچولو پشت گردنش زده دقیقاً هم صندلی جلوی من نشسته. ردیف جلو که پنجره رو باز کردن باد روسریش رو از سرش در آورد. اونم با متانت خاصی دوباره سرش کرد و با عشوه مرتبش کرد بعد یه دستی به ریش زیر چونش کشید و دوباره مث پسرای خوب آروم نشست سر جاش... نـــازی... خدا خیرش بده یه اتوبوس آدم رو به خنده واداشت!!!!
حالا بعد از این چن وقت هنوز منتظرشم و هنوز به یادشم تک تک خاطراتمون رو فراموش نمی کنم امیدم تو زندگی فقط اون بود ... هنوزم هر گربه ای تو خیابون دعوا می کنه با شدت می پرم بیرون نکنه که اون باشه ... اما حیف
مزایای وبا:
این وباهه اگه هزارتا معایب و مضرات داشته یه فایده به حال ما مشهدیا داشت! امسال تابستون بدون مسخره بازی جیره بندی و کمبود آب و این جور چیزا راحت زندگی کردیم!!! (چه بدجنس!!!!)
من موقع فیلم دیدن:
این آبجیِ بدبخت کلافه می شه هر وقت من بخوام باهاش فیلم ببینم هر دو دقیقه یه بار فیلم پازه تا ترجمه کنه وای به حالش اگه زیر نویس باشه که هر دیالوگی رو که یک کلمه توش متوجه نشم پاز می زنم!!! طفلی! خدا صبرش بده!
چن وقت پیش یه دی وی دی گرفتم از فیلمای خواننده ها به جر یکیش که تکراری بود (8 مایل) بقیه اش همه قشنگ بودن مخصوصاً crossroad بریتنی و coyote ugly لئان رایمز ... اگه تونستین خاطرات بسکتبال دیکاپریو رو ببینین بیچاره علیرقم در پیت بودنش خوب بازی می کنه! فیلم خانم و آقای اسمیت هم خیلی بامزه بود... باز تابستون داره تموم می شه و من نهایت استفاده رو از زندگیم می کنم. وضعم شده مثل داورا تو روزای جشنواره!!!!
یه زمن وسیع یه دشت بزرگ که هرجاش رو نگاه کنی گلا رو می بینی گلای زرد آفتابگردون .
یه عالمه آفتابگردون که چیزی برات ندارن جز افسردگی، جز ناامیدی وحسرت.
و تو اون وسط می مونی با یه عالمه سئوال که چرا؟
شاید از عشقشون، از آفتاب ناامیدن که چشم ازش برداشتن و زمین رو نیگا میکنن
شاید دیگه احتیاجی به این عشق به این وفاداری ندارن برا همینه که سرسنگین شدن؟
شاید هم به عشقشون خیانت کردن که انقدر سرافکنده و غمگینن!
چرا دیگه یه ریز چشم نمی دوزن به معبودشون و همه جا دنبالش نمی رن؟
شاید هم دیگه خسته شدن از روی زمین بودن و زندگی کردن؛ از زندگی کردن و عشق ورزیدن
شاید منتظرن، منتظر یه دست یه شیء یه اتفاق
که این اتصال رو قطع کنه...
که رهاشون کنه ...
شاید.

کلی ناراحت بودم که تلویزیون می خواد ربکا نشون بده، نمی دونم چرا ولی فیلمایی با این کلاس کاری رو دوس ندارم تلویزیون نشون بده... وقتی نشون داد کلی تعجب کردم از این سانسورای بی معنی! این فیلم که هیچی نداره تقریباً بیست دقیقه سانسور داشت!!! وای به حال فیلمای دیگه!!!
اولین احساسی که یه مشهدی می تونه تو یه هوای شرجی داشته باشه چیه؟ خفگی و البته تو این فصل، گرما ... دومین احساس چیه؟ تو تابستون نباید اومد شمال زیادی شلوغه... یه سئوال بزرگ که تو این سفر برام پیش اومد این بود که چرا همه جا انقدر کثیف بود؟ مامان می گه شهرداری اش ضعیفه ولی فقط یه شهر اینطوری نبود که همه جا همین بود! تمام دیروز و امروز مشهد رو گشتم (اطراف حرم و طرقبه و فردوسی) ولی هیچ کجاش یه ذره هم آشغال ندیدم!!!! اینجا شلوغ تره ها! ساحل نوشهر (طرح سالم سازی) دقیقاً بوی آشغال می داد ... شش روز و هفت شب شمال بودیم و هر شبش کنار دریا خوابیدم ... هیچی قشنگ تر از خوابیدن تو هوای آزاد با صدای امواج نیست هرچند تا صبح انواع حشرات بخورنت ولی بازم می ارزه ... یا سکوت جنگلا رو شکستن و از ته دل خندیدن...
یه جا هست تو بهشهر به اسم سرخ او تنها جایی بود که خلوت بود (چون فقط محلی ها یاد دارنش) یه جنگل قشنگ و بکر و انبوه با یه چشمه آب یخ که می ریزه تو یه استخر و از اون طرف خارج می شه از اون جاهایی که منو دیوونه می کنه ... یکی از بهشهری ها می گفت: اگه می خواین برین تو آب ویسکی بخورین راحت تره، گرمتون می کنه!!!!
چن تا عکس از دریا و جنگل و حشرات و سیل گرفتم که الان در دسترس نیست ایشالا می ذارمشون
قربون همه
می گم: دوستم می گفت خانواده مثل اتومبيلِ و اعضای خانواده مثل چهارتا چرخ اتومبیلن اگه حتی یه چرخش از بین بره ادامه ی زندگی مشکله...
می گه: اووووه پس خانواده ی ما تریلیِ !
می گم: دیگه نه تا این حد!!!!!
کارکردن فی فی
خیلی گشنمه ... روده ها دارن همدیگه رو می جون... توی هر بشقاب یه ذره پلو می ریزم ... فی فی همه رو برده سر سفره و داره لیوان می بره... یه لیوان می اندازه هوا تا فرود بیاد تو سفره! ولی لیوان خنگ به زمین که می رسه خورد و خاکشیر می شه و همه ی خورده هاش پرتاب می شه توی بشقابا... من گشنم بود! پلو شیشه هم دوس ندارم چی کار کنم پس (اَاَاَاَ ينی گریه)
یه چن وقتی از شرم راحتین دارم می رم مسافرت می رم خطه ی سرسبز شمال! اول تابستون از بیکاری در حال مرگ بودم حالا بر اثر تعدد مشاغل! کلاس و مسافرت و فیلمای خوب خوب! مامان میگن: خدا نمی ده به نر گدا وقتی می ده دوتا سه تا!
نشسته جلوی تلویزیون و از روی بیکاری برای خودش کانالا رو دور می زنه، مامانش هم پشت سرش نشسته ... مجریه داره به شدت و با حرارت از مقام مادر حرف می زنه و از بهشتی که زیر پای مادرانِ. مامان هم داره با دقت گوش می ده و سر تکون می ده و تأييد می کنه
اون یکی يواشکی و با عصابنیت می گه: هی کانال رو عوض کن خوشم نمياد الان مامان جو گیر می شن!!!!

این ملت بی کفایت!
داری فیلم می بینی از در میاد تو و یه یه ربع از فیلم رو نیگا می کنه و می پرسه: بازیگراش کیان؟ می گم: دیکاپریو و بلانشت ... چن نفر دیگه هم میان ... ته فیلم دارم دنبال اسم یکی می گردم، می گه دنبال چی می گردی؟ می گم: اسم بازیگراش. می گه: بلانشت بازی می کرد! می گم مرسی که گفتی از جهل و نادانی دراومدم!!!
به می می مترجمه می گه: بازی کیه؟ می می می گه: *آرسنال با رئال* ... چارنفر جم می شن دوروبرشون ... می گه می می جون راستی فوتبال آرسناله ها!!!!!! هیف که می می آدم ضایع کن نیست!
*اسمها تزئینی است
این مامان و آقاجون و کوچولوهای ما رفتن مسافرت ما هم واسه تمدد اعصاب و از این حرفا موندیم خونه آرامش بگیریم ... حالا آرزومه مامان زودتر برگرده آخه یکی بیاد این مهمونا رو از خونه ی ما جم کنه
سکوتی سخت در راه است
سکوتی کز ورای آن صدای هیچ بادی نیست
هیچ دادی
هیچ آدمیزادی
سکوتی سرد در راه است
و من تنها و سرگردان از این کابوس و این زندان گریزانم
از این تاریکی و پستی هراسانم
و من تنها و سرگردان ره بیداری خود را نظر کردم
و بس راهی که من از آن گذر کردم
و من با اندکی نور از تباهی ها حذر کردم
عبث راهی که من از آن گذر کردم
و من آغاز یک راه دگر کردم
قدم در راه بیداری نهادم من ولی
قدم ها سست و راهی پر خطر در پیش رو دارم
سکوتی سرد و سخت از پس و راه پر ثمر در پیش
نظرتون درباره ی اين شعر نصفه چيه؟ ... اگه گفتين سعی کردم از سبک کدوم شاعر تقليد کنم؟
چی بگم؟
چقدر عصبانی شدم چن ساعت پیش وقتی نود می دیدم ... یه وقتایی بدجوری حوصله ام از فردوسی پور و این جبهه گیریاش سر می ره! ... امشب یه گزارش نشون داد از سر شکستن یه نفر دیدن؟ و چقدر فردوسی پور تکرار کرد که مشهد ناامن بوده!؟ ... ولی چرا از بازی رفت که اونجام چن نفر از مشهدیا کله هاشون شکسته بود هیچی نشون نداد؟ کله با کله فرق می کنه؟ یا وحشی بازی با وحشی بازی؟ من عجیب بهم بر خورد ... آدم یا رو یه چیزی زوم نمی کنه یا هر دو طرف جنبه رو در نظر می گیره (البته من اینطوری فک می کنم... حالا) یه وختایی دوس دارم خرخره شو بجوم، حیف که چندشم می شه و در شأن من نیست و ... ولی پیشو که بزرگتر شد می گم این کار رو بکنه! هرچند این بچه هم خشانت نیست! چی کار کنم پس؟
تو اون شباهتايی که دفه ی پيش نوشتم دو تا از دوستا نظر دادن جالبه بد نيست بخونين:
آرش شفاعی:مريلا زارعی قل جوليا رابرتزه! از سايز دهناشون می شه فهميد!
mojemanfi :نمي دونم فردوسي پور خودٍ الاغ شركِ يا داداشش!
تغيير فيس
به قول روزنامه قدسی ها: به بهانه ی پخش از شبکه ي؟ (چند؟)
چن سال پیش بعد از تماشای فیلم فیس آف: منو این می می نشستیم و تفسیر می کنیم، میگه: جان تراولتا خیلی بهتر بازی می کرد! می گم نه بابا نیکلاس کیج بهتر بود اون حس غم درونی شو خیلی بهتر بیان می کرد! می گه: نه تراولتا با مزه تر بود حرکاتش جالب بود و خیلی طبیعی ... ... یه سال پیش: میگه: جان تراولتا خیلی بهتر بازی می کرد! می گم نه بابا نیکلاس کیج بهتر بود می گه: نه تراولتا با مزه تر بود حرکاتش خیلی طبیعی و جالب بود می گم: خوب نیک هم اون حس غم درونی شو خیلی بهتر بیان می کرد! می گه: حالا تو نیگا به دوبله اش نکن خودش خیلی بهتر بود... می گم: خوب معلومه! ... دیروز: می گه: جان تراولتا خیلی بهتر بود می گم: ... می گه: ....
فی فی خسته می شه و می گه: بحثای بچگیاتون رو بیخیال شین یه بحث جدید بکنین دیگه! میگم: ولی دوبله اش افتضاح بود!
کلی ذوق مرگ شدم وقتی شنیدم جلیل وند دوباره می خواد دوبله کنه ... حالا قیافه ی منو باید می دیدین وقتی که فیلمای دوبله شده اشو می دیدم، کلی لذت می بردم و حال می کردم که چقدر به ریچارد گر و جرج کلونی میاد صداش حتی تو شکلات هم خوشم میومد ازش... تا اینکه شروع کرد به صحبت کردن رو همه از جمله بن افلک! این مافیای دوبله هم بدجور انحصار طلبن ها! اصلاً نه به سن توجه می کنن نه به صدا فقط به نقش و بازیگر نیگا می کنن که خودشون بردارن یا نه!!!! ای بابا!
فوتبال با اعمال شاقه!
یه دفه تو زندگیم حال کردم بشینم فوتبال تماشا کنم اونم بازی ابومسلم جونم! آخه تبعیض تا چه حد! هر صد دقیقه یه دقیقه بازی ابومسلم رو نشون می داد اونم با اون رنگ زرد و زار! بعدش هم که تو پنالتی ها غرق شدم همه رو قاطی کردم! می زدن ناراحت می شدم می خوردن خوشحال می شدم صبا باتری رو با ابومسلم قاطی می کردم فجر رو با داور! دروازبانشون رو با تیم ملی! بابا این همه شبکه حداقل يکيشون نمی مرد بازی ابومسلم را پخش می کرد خوب! حالا خوبه امروز تلافی ش در مياد می شه نيگا گرد! يه طرفش مثلاً تهرانه!
سلام، حال شما؟
بالاخره امتحانا تموم شد و اومدم خدمتتون
شرمنده ی اونايی که لينکيدن و من دير کردم و کامنت گذاشتن و من دير جواب دادم
روابط مثلثاتی مربعاتی پاره خطی
هیچ وقت از این روابط خبر داشتین؟
که امید برادر مهران مدیریِ
دانیال حکیمی پسر عموی جرج مایکلِ
نیکل کیدمن خواهر لیلا حاتمیِ
مزدک داداش نیکلاس کیجِ
نمی دونستین؟
تازه بروس ویلیس هم برادر قالیبافِ
همه می گن!!!
تازگیا عادت فیلم تبلیغ کردن رو از سرم انداخته بودم (با کلی تمرین) ولی اگه تونستین حتماً فیلم "چه کسی گیلبرت گیریپ را خورد" رو ببینید. از اسمش وحشت نکنید ها کسی، کسی رو نمی خوره فیلم لطیفیه جانی دپ بازی می کنه... فوق العاده جالبه
تلويزيون و رسانه های تصويری هم زدن اون در و تازگيا کلاسشون رفته بالا ... فيلمای توپی رو می شه از کلوپ گرفت و از سانسوراش حرص خورد... و البته بعضاً از دوبله هاش!... ...
پشت یک چراغ قرمز وایستادی که تمومی نداره ... دلت یه موضوع می خواد برا خندیدن
یه پسر کوچیک یکی یکی شیشه ها رو پاک می کنه یه عده بهش یه پولی می دن و یه عده هم می گن پاک نکن ...
بچهِ رفت سراغ یه خانوم تیتیش و شروع کرد به پاک کردن شیشه.
خانومه یه جیغ سر بچه کشید و گفت برو گمشو پسرۀ کثیف
پسره هم نامردی نکرد و با همون افشانه؟ (آب پاش)ی که دستش بود آب پاشید تو صورت خانومه و تا خانومه خواست حسابش رو برسه زود فرار کرد.
چراغ سبز شد و پسره از توی کوچه اومد بیرون و يه کم ادا درآورد و گفت خیط خیط
خانومه از عصبانیت قرمز شده بود، ولی من دلم حسابی خنک شد.
سَکوت:
سه تایی ساکت اینجا، تو یه اتاق که دورتادورش تختِ ، تو فضای کوچیک بین تختا نشستیم.
صدا از کسی در نمی یاد آخه داریم فال می گیریم قضیه حساسه...
یه دفه صدای وحشتناکی اومد صدای زجه ی آدم!؟ شایدم صدی گرگه؟! از تو کمد میاد؟! یا از رو تخت طبقه دوم!
می گه: صدای جنه؟
سه تایی مون چشامون از حدقه در اومده و با وحشت اطراف رو نگاه می کنیم ...
تو چشاش اشک جمع شده و با ترس و عصبانیت می گه: زنگ موبایل شیما س! و می زنه زیر گریه!!!!
بابا صدای گرگ هم شد زنگ آخه!!!؟؟؟؟
انتخابات
۱) می گه: مُردم بسکه رئيس جمهورامون زشت بودن يه کانديدای خوشگل سراغ نداري؟
۲) می گه: اِ زينب عکس رفيقت رو چاپ کردن تو روزنامه. من: بروس ويليسه؟ چرا تو صفۀ اول؟ اون: ببين ببين اين بروس نبود قاليبافِ پس من به قاليباف رأی می دم!!!
می گه: رئيس جمهور بايد مشهدی باشه (که کشور بيافته دست مشهديا)، خوشگل باشه، ديگه ... بروس ويليس باشه!!! {هی ميگم ۱۵ سال کمِ برا رأی دادن هی به حرفم گوش ندین!}
